X
تبلیغات
وبلک - زامبی ها واقعی اند
اسامی وبلاگهای لکستان

زامبی ها واقعی اند

پیرزن با پسرش در یک باغ وحش در حال تماشای حیوانات اند در گوشه ی باغ وحش در یک قفس حیوانی عجیب در حال جنب و جوش است حیوانی که آدم با دیدنش دوست دارد از نزدیک آن را ببیند با نگاه اول احساس تنفر شدید به آدم دست می دهد چهر ه یبسیار زشتی دارد و این را هر کس ببیند تایید می کند اما در ورای این زشتی و پلشتی در دل آدم وسوسه می افتد که آن را از نزدیک ببیند و لمس کند پیرزن به طرفش می رود به آن نزدیک می شود عجب موسیقی وحشتناکی دارد این فیلم آدم احساس می کند هر لحظه به یک اتفاق ناخوشایند نزدیک می شودحیوان در جنب و جوش است به هر طرف می دود در یک حرکت به پیرزن حمله می کند و پایش را گاز می گیرد پیرزن از درد بر خود می پیچد چند روز می گذرد بدن پیرزن در حال فاسد شدن است برخی اعضای بدنش از بدن جدا و بر زمین می افتد در حال غذا خوردن با دوستانش بر سر سفره ناگهان یکی از گوشهایش در کاسه ی ماست می افتد و در حالت ناخود اگاهی  و در میان تعجب دوستانش گوشش را همراه ماست می بلعد تمام بدنش را زخم فرا می گیرد با یک حمله ناگهانی دوستش را که بر صندلی نزدیک به وی نشسته  گاز می گیرد و بقیه از این حرکت شوکه شده و پا به فرار می گذارند  و در سکانس بعدی ودوستش را می بینیم که تمام بدنش زخمی و چهره اش کاملا استحاله پیدا کرده است و بی هیچ اراده ای در حال گشتن است تا نفر بعدی را بیابد و به حال خویش دچارش کند .تا اینجای مطلب شرح یک فیلم سینمایی بود از زامبی ها، که آدم با دیدنش می فهمد  که در حال تماشای یک فیلم تخیلی است و نه واقعی

اما آیا باورتان می شود که در عالم واقعیت زامبی هم وجود دارد؟

من شما را با این موجود واقعی آشنا می کنم

زامبی ها واقعی اند

شب هنگام در گوشه ی پارک باغ پرندگان کوهدشت و یا کوچه های تنگ و تاریک پشت بازار خرم آبادو یا سایر مناطق در نورآباد و الیگودرز و بروجرد و الشتر و پلدختر و درود اگر گشتید مواظب باشید که از این زامبی ها در امان بمانید

زامبی رحمت دو کارتن جای کالا پیدا کرده بود و در گوشه ی تاریک شهر دور از انظار عمومی در حال افروختن آتشی برای در امان ماندن از سرما بود در این کنج تاریک با پلاستیک و کارتن و چوب سر پناهی درست نموده بود و آن خانه اش بود روز را با تکدی گری در شهر می گذراند و شب در آمد آن روز را بر سیخ و سنجاق و زرورق دود هوا می کرد گاهی اوقات برخی از دوستانش نیز شب مهمانش بودند چهره ای زخم آلود دستانی پر از زخم و پینه ها ی کثیف و بازوانی سوراخ سوراخ از زخم سرنگ  داشت موهای سر و چهر ه اش از دود کارتن ها و آتش هر شبانگاهش سیاه شده بود و انواع حشرات در جیب کاپشن کثیف و پاره پوره اش لانه داشت

احسان درس نمی خواند هر چه پدر و مادرش در گوشش می خواندند هیچی به خرجش نمی رفت امکانات زیادی برایش فراهم نمودند اما او از هیچ کدامشان استفاده نکرد روزی با مجید دوست جان جانی اش در حال دیدن از اون دست فیلمها بودند که مجید بسته ی کوچکی از جیبش در آورد و با نگاهی شیطنت آمیز به احسان نشانش داد و گفت یک نفس که از این بالا بزنی تمام حرفهای تلخ پدر و مادر و دردهای روزگار از یادت می ره ....

و خلاصه آنقدر در گوشش خواند تا به عالم بی خبری و بی هنری شتافت و در نشئگی و سرخوشی زودگذرش چنان غرق شد که نجات همی نیافت

مدتها بعد پدر و مادر حال ناخوش احسان را دریافتند مادر می گفت آیا  هرکس می خواهد کاری پیدا کند باید تحصیلات دانشگاهی داشته باشد حالا نمی شه بعد از دیپلم و سربازی ،این بچه ها بتونن کاری پیدا کنند و به این بدبختی ها نیفتند

پدر آنچنان خشمگین بود که نفهمید چکار می کند دست احسان را گرفت و از خانه بیرون انداخت و به خیال خودش با اینکار تنبیهش می کندو به سر به راه خواهد شد شب شده بود مادر نگران احسان و پسر روی آن را نداشت به خانه برگردد

بدنش درد می کرد جلوی چشمانش تار بود در پیاده رو تلو تلو می خورد ساختمانها دور سرش می چرخیدند تنها چیزی که به ذهنش خطور می کرد دیدن مجید بود و دریافت درمان دردش

مجید را در گوشه ی خیابان پیدا نمود او نیز دیگر جایی برایش نمانده بود هیچ کس به او روی خوش نشان نمی داد و کسی به خانه راهش نمی داد مدتها بود که با رحمت زامبی هم خانه شده بود احسان از او کمک طلبید مجید دست احسان راگرفت و به تاریکخانه ای دهشتناک راهنمایی اش کرد اینجا جایی نبود جز خانه ی ویرانه ی رحمت زامبی

فانوس خانه ی کارتنی اش را روشن نمود از گوشه ی لحاف کثیفش سرنگی را بیرون کشید با سنگ چخماخ *قرمز رنگی

شروع به تیزکردنش نمود با چابکی از معجونی که ساخته بود مقداری را در سرنگ بالا کشید و به احسان گفت آستینت را بالا بکش با مهارت سرنگ را در رگ دست احسان خالی نمود مدتی نگذشته بود که احسان سرخوش شد و همه جا را روشن دید و درد خود را فراموش نمود هنوز مدتی از این سرخوشی نگذشته بود لشکر نامرئی رحمت زامبی از محل تزریق سرنگ در دست احسان شروع به پیشروی در جریان خونش نمود

شهر پر جنب و جوش بود آفتاب بی هیچ تاخیری سروقت از پشت کوهها برآمده بود مردم داشتند به زندگی عادی خود ادامه می دادندتنها خانه ی رحمت زامبی بود که سوت و کور و بی سرو صدا شده بود

مجید زامبی و احسان زامبی جنازه ی سردو گندیده ی رحمت زامبی را از زیر خانه ی کارتنی اش بیرون می کشیدند وخوشحال از آنکه از امروز جای خوابشان گشادتر می شد و مجبور نبودند درآمد روزانه ی خود را از گدایی در سطح شهر تحویل رحمت زامبی بدهند

شب فرارسیده بود امیر حسین نگران بود که امشب را چگونه و در کجا سر کند چون مدتی بود که از چشم  پدر و مادر و اقوام افتاده بود و با آن حالت ناخوشایندش حتی دختر همسایه که شب و روزش را با عشق او به سر می کرد طردش کرده بود و دیگر به او وقعی نمی نهاد

مجید زامبی و احسان زامبی امشب مهمان تازه ای پیدا کرده بودند امیر حسین

* چخماخ نوعی سنگ آتشفشانی است که با آن چاقو تیز می کنند

اسامی به کار رفته در این مطلب واقعی نیستند

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 17:46  توسط سیروس علیپور  |